حدودا" 12 سال پیش بود.من کلاس دوم ابتدایی بودم..معلممون خانم بود.سختگیر و خشن...بر عکس معلم کلاس اول که خیلی خوب بود و همیشه هوامو داشت...
برای تشویق بچه ها به اونا یه سکه های پلاستیکی قرمز رنگ میداد.هر سکه به معنی 1 امتیاز بود..باید اونارو جمع میکردیم و آخر سال بهش میدادیم تا به تعداد امتیازامون ازش جایزه بگیریم
هر کس سر کلاسش بچه ی خوبی میبود(دست به سینه و کمک به دیگرون و اذیت نکردن و ساکت بودن و...) از این سکه ها میبرد...تا اونجا که یادم من سکه ی زیادی در بساط نداشتم...
اینا همه مقدمه بود..یه روز املاء داشتیم..به دلایل نا معلومی به من گفت: از سر جات پاشو و برو پشت میز من بشین واملاتو بنویس...منم با ناراحتی پاشدم و رفتم نشستم پشت میزش و شروع کردم به نوشتن...یه لحظه چشمم به کشوی میز اوفتاد که خیلی کم درش باز بود..برق از سرم پرید..."1 پلاستیک فریزر پر از سکه های پلاستیکی"
اونجا بود... که تصمیم گرفتم دق و دلیمو خالی کنم.. 1 جامدادی داشتم از 2 طرف باز میشد.وقتی اومد به سمت جلوی کلاس و چرخید که بره به ته کلاس شروع کردم....دستمو بردمو 2-1 مشت برداشتم جامدادی رو بازش کردم و تا جا داشت سکه ریختم توش..پر پر...داشت حساس میشد دیگه رسیده بود ته کلاس..کار جاسازی تموم شده بود ولی کشو باز بود..برگشتم رو دفتر..خدا خدا میکردم که اینوری نیاد...آخ جون..برگشت
خواستم تو جیبامم بریزم ولی گفتم لو میره...ولش کن..در کشو رو بستم. خیلی طبیعی املاء رو نوشتمو ظهر رفتم خونه.طبیعی باش پسر لو بری دردسر میشه..مستقیم برو تو اتاق..آخی رسیدم
وای چه صفایی داشت منو یه عالمه سکه ی پلاستیکی..آرزوم برآورده شده بود...
تازه جای خوبش مونده
آخر سال شد...چه چیزا که نبردم..اومدم خونه..آفرین پسرم چه چیزای خوبی بردی..ببین جواب تلاشتو گرفتی..اما اونا خبر نداشتن که من...