صفحات

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

غم دوست داشتنی

نمیدونم غم چیه که من یکی خیلی دوست دارم...
بعضی آهنگ ها این حس و به من میده.
از اون زمانی که از آهنگای غمگین سیاوش شروع کردم تا حالا که به سبک دوم متال و دث متال رسیدم..با اینجور آهنگا خیلی حال میکردم
حیف که ما آدمیم.کار داریم.هدف داریم.کمال داریم
وگر نه بزرگترین آرزوم این بود که بشینم توی اتاقم و فقط آهنگ های غمگین گوش بدم.
وقتایی که اینارو گوش میدم.حرف زدنم کم میشه.خیلی حال میکنم بیشتر از اینکه حرف بزنم گوش بدم
ولی گوش دادن متوالی اینجوری یه کم آدمو از چیزای دیگه جدا میکنه.از کارات میندازه
اگه کاری نبود عالی میشد
الان نزدیک سقف یه اتاقم توی دانشگاه.بچه ها دارن 4 برگ بازی میکنن.
گفتن یه آهنگ بزار.Epitaph رو از antimatter گذاشتم.گفتن عوض کن.الان غمگین حال نمیده.
آخه داره برف میاد.خیلی زیاد.
امتحانات شروع شده..نمیدونم چرا اینا اینقدر میخندن...دیگه داره حالم به هم میخوره

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

و خدایی که همین بقلاست



ساعت 2.30 بود,یادم اومد که گوشیمو توی ماشین جا گذاشتم.از اتاق اومدم بیرون.5 تا پله رو رفتم بالا و به مستقیم به سمت سوییچ.
مادرم گفت کجا؟گفتم: گوشیم گفت:یخ میکنی گفتم:همین الان میام,دیگه ادامشو نشنیدم.احتمالا" از همون حرفای مادرانه بود.
اومدم دم در,کم کم سرمارو احساس کردم,درو باز کردمو رفتم سمت ماشین.
عجب نفس گرمی داشتم توی اون سرما
گوشیمو برداشتم.صفحه گوشی دیر جواب میداد.فکر میکنم به خاطر سرما بود.داشتم بر میگشتم.
احساس کردم یه چیزی غیر طبیعیه یهو.موج سکوت کوچه و شهر ریخت رو سرم .
مثل اینکه بخاری خاموش باشه و بخوای بری نفت بیاری.بعدش بفهمی که نفت تموم شده.
عجب سکوتی.اولاش سرد بود ولی کم کم گرم شد.گرم گرم
احساسش میکردم ولی نمیفهمیدمش.ذهنم از جمجمه ی بدنم زد بیرون و گفت:الان همه خوابن.همه
و این جمله رو گفت:الان خدا واقعا" از رگ گردن بهت نزدیک تره, پس هرچی میخوای بهش بگو
تصاویری رویایی از همه ی چیزایی که دل هر آدمی میخواد میومد و میرفت و هرکدوم به علت کم بودن و کوچیک بودن رد میشد.قبلا" خیلی خوب و بعضا" بزرگ بودن ولی توی اون موقع خاص که نفس خدا رو روی گردنم احساس میکردم و صداشو به وضوح میشنیدم همه چی فرق میکرد.پردازش مغزم خیلی زیاد شده بود طوری که دیگه کوچه ای در کار نبود.
آخر آسمون خواسته هام یه منبع نور بود.
من اونو میخواستم,تمام اجزای بدنم درخواستشو داشتن,التماسم میکردن, میگفتن ما سزاوارشیم
خیره بودم,یهو همه چی رفت,کوچه اومدو سرما.
دویدم به سمت در
صدای سکوت خدا رو میشنیدم که میخندیدو میگفت: خودت میدونی چی میخوای

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

تغییری دوست داشتنی



نمیدونم..چمه
هراز چند گاهی اینجوری میشم.حالم از خودم به هم میخوره
تا حالا به این فکر کردی که اگه به جای آدم یه چیز دیگه میشدی چه حسی داشتی...
مثلا" در یا دیواریا یه حیوون
به نظرمن انسان ها بدبخت ترین موجودات توی این دنیا هستن...
چون که هیچ وقت محدودیتی ندارن برای کمال.درسته این یه ویژگی مثبت به حساب میاد ولی اینکه هر روز باید تلاش کنی تا بالاتر بری..بعضی اوقات واسم معنای نداره
یه دیوار اوج کمالش صاف ایستادنه..که همیشه صاف وایمیسه..اون از روابط.زندگی با دیگرون.کمال.درس خوندن  و خیلی چیزای دیگه که میگن انسانها باید کسب کنن هیچ چیزی نمیدونه
دیوارهای ذهنش بلنده..اونور رو نمیبینه..واسه همین راحت زندگی میکنه..نمیدونم خدا چرا این کارو با آدم کرد.نبود هیچ محدودیتی برای تلاش یک موجود محدود خیلی سخته
نمیدونم چرا یه همچین چیزی میگم ولی بعضی اوقات دوست دارم دیوار ذهنمو تا آسمون بکشم بالا و بشم اون در.
.
.
آی خدا من با  خودم چیکار کنم

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

خاطره ای که بعد ازمدتها فاشش کردم

حدودا" 12 سال پیش بود.من کلاس دوم ابتدایی بودم..معلممون خانم بود.سختگیر و خشن...بر عکس معلم کلاس اول که خیلی خوب بود و همیشه هوامو داشت...
برای تشویق بچه ها به اونا یه سکه های پلاستیکی قرمز رنگ میداد.هر سکه به معنی 1 امتیاز بود..باید اونارو جمع میکردیم و آخر سال بهش میدادیم تا به تعداد امتیازامون ازش جایزه بگیریم
هر کس سر کلاسش بچه ی خوبی میبود(دست به سینه و کمک به دیگرون و اذیت نکردن و ساکت بودن و...) از این سکه ها میبرد...تا اونجا که یادم من سکه ی زیادی در بساط نداشتم...
اینا همه مقدمه بود..یه روز املاء داشتیم..به دلایل نا معلومی به من گفت: از سر جات پاشو و برو پشت میز من بشین واملاتو بنویس...منم با ناراحتی پاشدم و رفتم نشستم پشت میزش و شروع کردم به نوشتن...یه لحظه چشمم به کشوی میز اوفتاد که خیلی کم درش باز بود..برق از سرم پرید..."1 پلاستیک فریزر پر از سکه های پلاستیکی"
اونجا بود... که تصمیم گرفتم دق و دلیمو خالی کنم.. 1 جامدادی داشتم از 2 طرف باز میشد.وقتی اومد به سمت جلوی کلاس و چرخید که بره به ته کلاس شروع کردم....دستمو بردمو 2-1 مشت برداشتم جامدادی رو بازش کردم و تا جا داشت سکه ریختم توش..پر پر...داشت حساس میشد دیگه رسیده بود ته کلاس..کار جاسازی تموم شده بود ولی کشو باز بود..برگشتم رو دفتر..خدا خدا میکردم که اینوری نیاد...آخ جون..برگشت
خواستم تو جیبامم بریزم ولی گفتم لو میره...ولش کن..در کشو رو بستم. خیلی طبیعی املاء رو نوشتمو ظهر رفتم خونه.طبیعی باش پسر لو بری دردسر میشه..مستقیم برو تو اتاق..آخی رسیدم
وای چه صفایی داشت منو یه عالمه سکه ی پلاستیکی..آرزوم برآورده شده بود...
تازه جای خوبش مونده
آخر سال شد...چه چیزا که نبردم..اومدم خونه..آفرین پسرم چه چیزای خوبی بردی..ببین جواب تلاشتو گرفتی..اما اونا خبر نداشتن که من...

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

یاد گذشته ها

هر وقت حوصلم سر میره..میرم سراغ عکسام..سال 2 دبیرستان بود که تصمیم گرفتیم یه دوربین دیجیتال بخریم.خریدیم و چون توی خونه من بیشترین کسی بودم که ازش استفاده میکردم شد مال من.از اون به بعد سعی میکردم اکثر لحظه هارو ثبت کنم..از 2 دبیرستان تا پیش دانشگاهی آخرای سال که میشد دوربینمو میبردم مدرسه و با بچه ها عکس میگرفتیم..اینم یکی از اون عکساس..سال 3 دبیرستان تو حیاط مدرسمون... اسماشون از راست به چپ :هانی.محمد.علی.محمد رضا
که آخری خودمم..نمیدونم چی شده بود که آبی پوش شده بودم..اخه اکثر لباسایی که خودم میخرم مشکین ولی دیگرون لباسای رنگی واسم میخرن..تصویر با تابلو یه پارادوکس داره..ولی این تابلو واسه ماهایی که حق آب و گل داریم نبود