صفحات

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

خاطره ای که بعد ازمدتها فاشش کردم

حدودا" 12 سال پیش بود.من کلاس دوم ابتدایی بودم..معلممون خانم بود.سختگیر و خشن...بر عکس معلم کلاس اول که خیلی خوب بود و همیشه هوامو داشت...
برای تشویق بچه ها به اونا یه سکه های پلاستیکی قرمز رنگ میداد.هر سکه به معنی 1 امتیاز بود..باید اونارو جمع میکردیم و آخر سال بهش میدادیم تا به تعداد امتیازامون ازش جایزه بگیریم
هر کس سر کلاسش بچه ی خوبی میبود(دست به سینه و کمک به دیگرون و اذیت نکردن و ساکت بودن و...) از این سکه ها میبرد...تا اونجا که یادم من سکه ی زیادی در بساط نداشتم...
اینا همه مقدمه بود..یه روز املاء داشتیم..به دلایل نا معلومی به من گفت: از سر جات پاشو و برو پشت میز من بشین واملاتو بنویس...منم با ناراحتی پاشدم و رفتم نشستم پشت میزش و شروع کردم به نوشتن...یه لحظه چشمم به کشوی میز اوفتاد که خیلی کم درش باز بود..برق از سرم پرید..."1 پلاستیک فریزر پر از سکه های پلاستیکی"
اونجا بود... که تصمیم گرفتم دق و دلیمو خالی کنم.. 1 جامدادی داشتم از 2 طرف باز میشد.وقتی اومد به سمت جلوی کلاس و چرخید که بره به ته کلاس شروع کردم....دستمو بردمو 2-1 مشت برداشتم جامدادی رو بازش کردم و تا جا داشت سکه ریختم توش..پر پر...داشت حساس میشد دیگه رسیده بود ته کلاس..کار جاسازی تموم شده بود ولی کشو باز بود..برگشتم رو دفتر..خدا خدا میکردم که اینوری نیاد...آخ جون..برگشت
خواستم تو جیبامم بریزم ولی گفتم لو میره...ولش کن..در کشو رو بستم. خیلی طبیعی املاء رو نوشتمو ظهر رفتم خونه.طبیعی باش پسر لو بری دردسر میشه..مستقیم برو تو اتاق..آخی رسیدم
وای چه صفایی داشت منو یه عالمه سکه ی پلاستیکی..آرزوم برآورده شده بود...
تازه جای خوبش مونده
آخر سال شد...چه چیزا که نبردم..اومدم خونه..آفرین پسرم چه چیزای خوبی بردی..ببین جواب تلاشتو گرفتی..اما اونا خبر نداشتن که من...

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

یاد گذشته ها

هر وقت حوصلم سر میره..میرم سراغ عکسام..سال 2 دبیرستان بود که تصمیم گرفتیم یه دوربین دیجیتال بخریم.خریدیم و چون توی خونه من بیشترین کسی بودم که ازش استفاده میکردم شد مال من.از اون به بعد سعی میکردم اکثر لحظه هارو ثبت کنم..از 2 دبیرستان تا پیش دانشگاهی آخرای سال که میشد دوربینمو میبردم مدرسه و با بچه ها عکس میگرفتیم..اینم یکی از اون عکساس..سال 3 دبیرستان تو حیاط مدرسمون... اسماشون از راست به چپ :هانی.محمد.علی.محمد رضا
که آخری خودمم..نمیدونم چی شده بود که آبی پوش شده بودم..اخه اکثر لباسایی که خودم میخرم مشکین ولی دیگرون لباسای رنگی واسم میخرن..تصویر با تابلو یه پارادوکس داره..ولی این تابلو واسه ماهایی که حق آب و گل داریم نبود

دلایل


وبلاگ نویسی حوصله می خواد..بازدید کننده هم میخواد..من هیچ کدومو ندارم..ولی از روی بیکاری یه چیزایی مینویسم
اسمم محد رضا است...تو شهر به قول معروف مقدس قم به دنیا اومدم ولی تو زاهدان زندگی کردم و بزرگ شدم..الانم از شانس بد دارم تو همون شهر مقدس دانشگاه میرم..وقتی توی نقشه ی قم نگاه می کنم دانشگامون نمی بینم..چون دانشگام خارج شهره
تو اسمش صنعتی داره ولی هیچ نشونی از یه دانشگاه صنعتی رو نداره..
تاسیس این وبلاگ چندتا دلیل داره..1-گاهی اوقات یه چیزایی ازمخم میزته بیرون که اگه یه جا نوشته بشه بهتره(همیشه از آدمایی که افکارشون رو یه جا مینویسن حال مبهم میخوره-حالاخودمم حال بهم زن شدم-ولی عیب ندار من تنها حال بهمزن دنیا نیستم)2-خیلی دوست دارم چند سال دیگه برگردم ببینم که به چه چیزایی فکر میکردم و چه چیزایی میدونستم
در ضمن اینجارو یه جور مکان میدونم برای ارضای شخص خودم.
یه زمانی عاشق فیلم شرک بودم..هنوزم هستم..یادش بخیر