ساعت 2.30 بود,یادم اومد که گوشیمو توی ماشین جا گذاشتم.از اتاق اومدم بیرون.5 تا پله رو رفتم بالا و به مستقیم به سمت سوییچ.
مادرم گفت کجا؟گفتم: گوشیم گفت:یخ میکنی گفتم:همین الان میام,دیگه ادامشو نشنیدم.احتمالا" از همون حرفای مادرانه بود.
اومدم دم در,کم کم سرمارو احساس کردم,درو باز کردمو رفتم سمت ماشین.
عجب نفس گرمی داشتم توی اون سرما
مادرم گفت کجا؟گفتم: گوشیم گفت:یخ میکنی گفتم:همین الان میام,دیگه ادامشو نشنیدم.احتمالا" از همون حرفای مادرانه بود.
اومدم دم در,کم کم سرمارو احساس کردم,درو باز کردمو رفتم سمت ماشین.
عجب نفس گرمی داشتم توی اون سرما
گوشیمو برداشتم.صفحه گوشی دیر جواب میداد.فکر میکنم به خاطر سرما بود.داشتم بر میگشتم.
احساس کردم یه چیزی غیر طبیعیه یهو.موج سکوت کوچه و شهر ریخت رو سرم .
مثل اینکه بخاری خاموش باشه و بخوای بری نفت بیاری.بعدش بفهمی که نفت تموم شده.
احساس کردم یه چیزی غیر طبیعیه یهو.موج سکوت کوچه و شهر ریخت رو سرم .
مثل اینکه بخاری خاموش باشه و بخوای بری نفت بیاری.بعدش بفهمی که نفت تموم شده.
عجب سکوتی.اولاش سرد بود ولی کم کم گرم شد.گرم گرم
احساسش میکردم ولی نمیفهمیدمش.ذهنم از جمجمه ی بدنم زد بیرون و گفت:الان همه خوابن.همه
و این جمله رو گفت:الان خدا واقعا" از رگ گردن بهت نزدیک تره, پس هرچی میخوای بهش بگو
تصاویری رویایی از همه ی چیزایی که دل هر آدمی میخواد میومد و میرفت و هرکدوم به علت کم بودن و کوچیک بودن رد میشد.قبلا" خیلی خوب و بعضا" بزرگ بودن ولی توی اون موقع خاص که نفس خدا رو روی گردنم احساس میکردم و صداشو به وضوح میشنیدم همه چی فرق میکرد.پردازش مغزم خیلی زیاد شده بود طوری که دیگه کوچه ای در کار نبود.
آخر آسمون خواسته هام یه منبع نور بود.
من اونو میخواستم,تمام اجزای بدنم درخواستشو داشتن,التماسم میکردن, میگفتن ما سزاوارشیم
من اونو میخواستم,تمام اجزای بدنم درخواستشو داشتن,التماسم میکردن, میگفتن ما سزاوارشیم
خیره بودم,یهو همه چی رفت,کوچه اومدو سرما.
دویدم به سمت در
صدای سکوت خدا رو میشنیدم که میخندیدو میگفت: خودت میدونی چی میخوای
صدای سکوت خدا رو میشنیدم که میخندیدو میگفت: خودت میدونی چی میخوای
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر